الشيخ باقر شريف القرشي ( مترجم : محمدرضا عطائى )

389

حياة الإمام الهادي ( ع ) ( تحليلى از زندگانى امام هادى ع ) ( فارسي )

خليفه گفت : چرا بر نداشتى ؟ اشتباه كردى ، هر چه مايلى براى خودت بردار ! آنگاه رو به من كرد و گفت : تو هم برخيز هر چه مايلى براى خودت بردار ! احمد مىگويد : برخاستيم و دوباره وارد نمايشگاه شديم و جيبهايمان را پر كرديم و كيسه‌هايمان را باز كرديم و هر چه توانستيم از آن گوهرهاى قيمتى و وسايل گرانبها در آنها جا داديم ، سپس گفتم : اترجه ، كى مثل امروز را ديده بودى ؟ و از كجا اين طور دستهايمان به اموالى كه خلفا در طول ساليان دراز جمع‌آورى كرده‌اند ، بازگذاشته مىشود ؟ اترجه ، در پاسخ من گفت : چه كنم ، چيزى ندارم كه پر كنم ؟ گفتم : جامه‌ات را از نم بيرون كن ! او جامه‌اش را بيرون آورد و من هم بيرون آوردم و اطراف آن را گره زديم و از آن اشياى گرانبها پر كرديم و برداشتيم و بيرون رفتيم در حالى كه مثل زنان حامله راه مىرفتيم ، وقتى خليفه ما را ديد ، خنديد ، ما هنوز در نمايشگاه بوديم كه گروهى نزد خليفه آمده بودند ، وقتى كه ما را ديدند ، به خليفه گفتند : يا امير المؤمنين ! ما چه گناهى كرده‌ايم كه بايد از رفتن به نمايشگاه ممنوع باشيم ؟ خليفه ، گفت : شما هم برخيزيد و برويد ، و آنها با خوش‌حالى گفتند : ما هم برويم ؟ گفت : بله شما هم برويد ، آنها در حضور خليفه مثل افراد ديوانه از جا برخاستند و نمايشگاه را غارت كردند ، در حالى كه او غرق خنده بود ! احمد بن حمدون مىگويد : وقتى كه من كار را بر اين منوال ديدم ، به در كاخ رفتم و هر چه همراهم بود ، به غلامانم دادم و دوباره با شتاب برگشتم ، چشمم به مستعين افتاد كه مثل ديوانه‌اى به سمت نمايشگاه مىرفت ، رو به من كرد و گفت : كجا مىروى ؟ گفتم : چيزى فراموش كرده‌ام ! و به نمايشگاه مىروم چون وارد شدم ، دستم را دراز كردم ، يك سطل بزرگ از طلا كه پر از مشك بود برداشتم ، و با زحمت داشتم مىبردم كه در همان حال ، خليفه گفت : كجا مىروى ؟ گفتم : سرورم ، به حمام مىروم ! و بيرون شدم ، آن را نيز به غلامانم دادم و همه را به خانه بردند [ 1 ] .

--> [ 1 ] الانباء فى تاريخ الخلفاء .